Tuesday, June 23, 2009

wawerc3aw4r

Wednesday, April 09, 2008

به مریم و آذین ... و نیمکت های کافه دیپلمات
خُب گمانم که برگشته ام. و حالا از قرار هیچ چیز نمی تواند مرا از اینجا که هستم تکان دهد. همه چیز همان جا هست که باید باشد ... که خودم خواستم که باشد .... و تو. حالا گیرم که تکه پاره هایم جابه جا ریخته اند.
خنده دار است شاید که بازگشته ام و نوشته های قدیمم را می خوانم و خاطرات را مرور می کنم و تو را به یاد می آورم ... برای اینکه بتوانم این لحظه را بگذرانم ... این لحظه که در آن هیچ چیز ... هیچ چیز معنایی ندارد ... و جایی ندارد ... و من باز نشانه را به تمامی گم کرده ام. چیزی هست که باید به یاد بیاورم. چیزی هست که باید این همه را به یادم بیاورد. و تو را.
نیمه شب بیدار می شوم: «کی اینجا رسیدم؟» و بیدار می شوم: «خودت خواستی.» و باز بیدار می شوم :«من تنها به یاد دارم که نخواستم ... و کی همه ی این چیزها که هستند و برای خودشان جا دارند و معنا دارند و حس دارند و حوصله دارند یک به یک مثل حلقه های یک زنجیر به هم در آمیختند و این نقطه را خلق کردند ... این نقطه را که من هستم؟» .می خوابم. یاد گرفته ام که دنبال جواب نگردم. یاد گرفته ام که روبرگزدانم و بروم. به آن سمت که سمت تو نیست.
*****
می گویم: «در همه ی آن چه هست، آن چه رفته است و آنچه که هرگز نبوده است نقش من چیست؟» و جواب می دهم: «هیچ.» شاید همین که من زشت هستم و ناهنجار هستم و به معتقدات تو بی اعتقادم ... به خدایت ... و به آنچه که تو را به همه ی این تصویری که در اطرافت ترسیم شده است تا معنای تو را کامل کند متکی می سازد... شاید برای اینکه از خانواده ای هستم ناهمساز ... شاید به خاطر خاستگاه طبقاتی ام ...
تو هیچ نمی گویی و با نوعی ناآرامی تلخ در صندلی راننده جابه جا می شوی. رنگ و رویت عجیب تیره است. چیزی در تو هست که با آن اشنا نیستم و بی قرارم می کند. چیزی جدید ... و دوست داشتنی.

می گویم: «من شبها خوب می خوابم ... باید خوب بخوابم ... چرا که همه ی آنچه هست که بوده است نه انتخاب من بوده و نه من در آن نقشی داشته ام.» من تنها پذیرفتم که تو بروی.
در میانه ی این لحظه که به شدتی باور نکردنی از حسی دردناک ... چیزی به یکدستی و ضخامت غم، سنگین شده است، مکث می کنم: «هه! خودت را توجیه می کنی؟ برای که؟» و به یاد می آورم که رفته ای.

Saturday, January 15, 2005

آن‌که گفت نه

صحنه‌یِ اول



گوینده
نخست باید آدابِ هم‌رهی دانست
- طریقِ یاری و راهِ موافقت آموخت -
بسا کس‌اند که از این مردمانِ آری‌گوی،
که دل به وسوسه‌یِ راهِ دیگری دارند،
بسا کس‌اند ز مردم که در شمار نیند.
بسا کس‌اند که جایی موافقانِ رهند،
که خود نه جایِ هماهنگی‌ست و هم‌راهی.
بدین سبب،
نخست باید آدابِ هم‌رهی دانست.

آموزگار در اطاقِ اول و مادر و کودک در اطاقِ دوم هستند.

آموزگار
من آموزگارم. دبستانم در شهر است. شاگردی دارم که پدرش مرده و غیر از مادر در این دنیا پشت و پناهی ندارند. برایِ دیدنِ این دو نفر آمده‌ام. آمده‌ام تا از آنان خداحافظی کنم، برایِ این‌که باید به زودی به طرفِ کوه‌ها راه بیفتم. شهرِ ما گرفتارِ بیماریِ واگیری‌ست، و در شهری که آن طرفِ کوه‌هاست چند طبیبِ بزرگ و عالی‌مقام هستند. (در می‌زند) اجازه هست؟

کودک
کیه؟ آها! آقایِ آموزگار برایِ دیدنِ ما آمده.

آموزگار
تو چرا این‌همه وقت به مدرسه نیامدی؟

کودک
نمی‌توانستم بیایم. مادرم بیمار بود.

آموزگار
نمی‌دانستم که مادرت بیمار است. برو به او بگوکه من آمده‌ام.

کودک (به صدایِ بلند، رو به اطاقِ دوم)
مادر، آقایِ آموزگار آمده‌اند.

مادر (که در اطاقِ دوم نشسته‌است)
بگو بفرمایند تو.

کودک
خواهش می‌کنم بفرمایید تو.

هر دو واردِ اطاقِ دوم می‌شوند

آموزگار
مدت‌هاست که نتوانسته‌ام بیایم شما را ببینم. پسرتان گفت که شما هم دچارِ این بیماری شده‌اید. هیچ بهتر هستید؟

مادر
باریِ بیماریِ من نگران نباشید، دنباله ندارد.

آموزگار
از شنیدنِ این حرف بسیار خوش‌حالم. آمده‌ام از شما خداحافظی کنم، برایِ این‌که به زودی برایِ تحقیق و مطالعه سفری به طرفِ کوهستان‌ها خواهم کرد. در شهرِ آن طرفِ کوه‌ها دانشمندانِ برجسته و بزرگی هستند.

مادر
سفر برایِ تحقیق و مطالعه در میانِ کوهستان‌ها! درست. من هم شنیده‌ام که در آن‌جا طبیب‌هایِ بزرگی هستند؛ اما این را هم می‌دانم که این سفر، سفرِ خطرناکی‌ست. راستی موافقید پسرِ من را هم با خودتان ببرید؟

آموزگار
در این قبیل سفرها کسی بچه‌ها را همراه نمی‌برد.

مادر
بسیار خوب. امیدوارم که همه‌یِ کارها روبه‌راه باشد.

آموزگار
حالا دیگر من باید بروم، خداحافظ.

به اطاقِ اول می‌رود

کودک (که به دنبالِ آموزگار به اطاقِ اول آمده‌است)
می‌خواستم چیزی به شما بگویم.

مادر از پشتِ در گوش می‌دهد.

آموزگار
چه می‌خواهی بگویی؟

کودک
می‌خواهم با شما به کوه بیایم.

آموزگار
همین حالا به مادرت گفتم که این سفر مشکل و خطرناک است. تو قدرتِ آن را نداری که پا‌به‌پایِ ما بیایی. از این گذشته، تو چطور می‌خواهی مادرِ بیمارت را تنها بگذاری؟ نه! همین‌جا بمان. آمدنِ تو با ما محال است.

کودک
چون مادرم بیمار است می‌خواهم با شما بیایم. به خاطرِ او. می‌خواهم بیایم و طبیب‌هایِ بزرگ را، در شهرِ آن طرفِ کوه‌ها ببینم. شاید دوا و دستوری پیدا شود.

آموزگار
باید دو کلمه‌یِ دیگر با مادرت صحبت کنم.

به اطاقِ دوم برمی‌گردد. کودک پشتِ در گوش می‌دهد.

آموزگار
من برگشتم. پسرِ شما می‌گوید که مایل است با ما بیاید. به او جواب دادم که نباید شما را در این حالِ بیماری تنها بگذارد، مخصوصاً که این سفر مشکل است و خطرناک. به او گفتم: «آمدنِ تو با ما محال است»، ولی جواب داد: «باید بیایم». به خاطرِ شما می‌خواهد بیاید تا در شهرِ آن طرفِ کوه‌ها دوا و دستوری پیدا کند.

مادر
حرف‌هایش را شنیدم. وقتی می‌گویم قصد دارد در این سفرِ خطرناک با شما بیاید واقعاً راست می‌گوید. بیا تو پسرم.

کودک واردِ اطاق می‌شود.

مادر
از روزی که پدرت از این دنیا رفت
من هیچ‌کس را جز تو ندارم
هیچ‌گاه اندیشه‌ام از تو دور نشد
هیچ‌گاه نگاهم از تو دور نشد
حتی هنگامی که ممکن نبود
هنگامی که می‌بایست نانی برایِ تو به چنگ آورم،
لباس‌هایت را مرتب کنم،
و زندگیت را راه ببرم.

کودک
راست است. اما با وجودِ همه‌یِ این‌ها، هیچ‌چیز نمی‌تواند مانعِ خواستِ من بشود.

کودک و مادر و آموزگار (می‌خوانند)
می‌روم (می‌رود) راهی خطربار و شگفت
بهرِ تو (بهرِ من - بهرِ او)
سویِ شهری، آن‌سویِ کوهِ بلند
در پیِ درمان و دستوری که هست.

گوینده
هر دو دیدند که با هرچه دلیل
کودک آن بود که بود
یک‌دم از گفته‌یِ خود بازنگشت.
چون چنین بود، معلم، مادر
هم‌صدا گفتند:

آموزگار و مادر (می‌خوانند)
ای بسا کس که نسنجیده و نادانسته
بی‌‌سبب همراهند.
لیک این کودکِ خرد
در برِ درد به ماتم ننشست
هم‌رهِ درد نشد
با دواجوی کسان هم‌ره شد.

گوینده
و هنوز،
مادر این‌گونه سخن می‌گوید:

مادر (می‌خواند)
رمقی نیست دگر در تنِ من
لیک اگر
راستی را سرِ رفتن داری
پای در راه نِه! اندیشه مکن
برو، اما بازآی
زود بازآی، که با رفتنِ تو
مادرت دیده به در دوخته‌است.

صحنه‌یِ دوم

گوینده
همه‌یِ مردان به عزمی جزم آهنگِ سفر کردند
به راهی بر فرازِ کوه.
میانِ این کسان، آموزگار و کودکِ ما نیز.
ولی کودک نه با رنجِ توان‌فرسای تاب آورد
فسرده دیده‌اش می‌گفت:
که باید بازگشتی زود.
سحرگاهان، به دامانِ کهستان‌ها،
دو پایِ خسته‌یِ کودک زِ رفتن ماند.

آموزگار و سه نفر نوآموز و پشتِ سرِ آن‌ها کودک که ظرفی در دست دارد واردِ صحنه می‌شوند.

آموزگار
سربالاییِ تند و سختی بود. اولین پناهگاه را آن بالا می‌بینید؟ آن‌جا کمی توقف می‌کنیم.

سه نوآموز
اگر لازم بود.

سه نفری از سربالایی که در قسمتِ دومِ صحنه به صورتِ سکویی درست شده بالا می‌روند. کودک آموزگار را متوقف می‌کند.

کودک
می‌خواهم چیزی به شما بگویم.

آموزگار
چی شده؟

کودک
حالم خوب نیست.

آموزگار
ساکت! کسی که به این‌جور سفرها می‌آید، نباید از این صحبت‌ها بکند. چون به سربالایی عادت نداری شاید دچارِ تنگیِ نفس شده‌باشی. یک دقیقه همین‌جا بنشین تا نفست جا بیاید.

آموزگار از سربالاییِ صحنه بالا می‌رود.

سه نوآموز
مثلِ این‌که سربالایی بچه را بیمار کرده‌است. از آموزگار بپرسیم چی شده.

گوینده
بپرسید، آری بپرسید.

سه نوآموز (به آموزگار)
گویا سربالایی بچه را بیمار کرده؟ چی شده؟ نگرانش نیستی؟

آموزگار
حالش خوب نیست. همین. سربالایی نفسش را گرفته.

سه نوآموز
پس از این قرار برایش نگران نیستی؟

سکوتِ ممتد

سه نوآموز (با هم‌دیگر صحبت می‌کنند)
شنیدید؟ آموزگار گفت که سربالایی نفسِ بچه را گرفته. اما حس نمی‌کنید که حالش غیرِ عادی شده‌باشد؟ آن‌طرف پناه‌گاهِ گدارِ تنگی‌ست که کسی نمی‌تواند از آن عبور کند مگر این‌که دودستی به تخته‌سنگ بچسبد. ما نمی‌توانیم هیچ‌کسی را با خود ببریم. آیا باید از «آداب و رسومِ مقدس» پیروی کنیم و کودک را به دره بیندازیم؟ (دست‌ها را به اطرافِ دهان می‌گیرند و رو به قسمتِ اولِ صحنه فریاد می‌زنند) سربالایی بیمارت کرده؟

کودک
نه! می‌بینید که سرِ پا ایستاده‌ام. گمان نمی‌کنید که اگر بیمار بودم می‌گرفتم و می‌نشستم؟

مکث. کودک می‌نشیند.

سه نوآموز
برویم از آموزگار بپرسید (خطاب به آموزگار) آقایِ آموزگار! وقتی که همین الآن از تو پرسیدیم که به سرِ بچه چه آمده، گفتی: «خیلی ساده، سربالایی نفسش را گرفته». اما می‌بینیم که حالش خیلی غیرِ عادی‌ست. نگاه کن: نشسته. عجب عاقبتی! اما این را هم باید گفت که در زامنِ قدیم «آداب و رسومِ مقدسی» بود که می‌گفت: کسی که دیگر نمی‌تواند راه برود، می‌اندازندش تویِ دره.

آموزگار
چی؟ شما می‌خواهید این بچه را به دره بیندازید؟

سه نوآموز
آری، قصدِ ما همین است.

آموزگار
رسمِ مقدسی‌ست و من نمی‌توانم با آن مخالفت کنم. اما همین رسمِ مقدس می‌گوید باید از بیمار پرسید که آیا باید به خاطرِ او عقب‌گرد کرد یا نه. قلبم از فکرِ این کودک پاره‌پاره است. من پیشِ او می‌روم و با دقتِ کامل درباره‌یِ آداب و رسومِ مقدس صحبت می‌کنم.

سه نوآموز
بله همین کار را بکن.

نوآموزان روبه‌رویِ هم قرار می‌گیرند

نوآموزان و گوینده
کنون باید از او پرسید (کنون از وی همی‌پرسند)
که آیا بهرِ وی باید زِ راهِ آمده برگشت؟
ولی حتی
اگر او هم بخواهد، بازگشتی نیست.
هم‌اکنون وی به ژرفایِ دره پرتاب خواهد شد.

آموزگار (که در قسمتِ اولِ صحنه نزدِ کودک آمده‌است)
خوب به من گوش بده! در زمانِ قدیم، قانونی بود که می‌گفت: هر کسی در چنین سفری بیمار شود باید به دره‌اش انداخت. در چنین وضعی البته مرگ حتمی‌ست. اما همین رسم می‌گوید که باید از بیمار پرسید که آیا به خاطرِ او باید عقب‌گرد کرد یا نه. و رسم بر این است که بیمار جواب بدهد: «نه، نباید کرد». من حاظرم با کمالِ میل به جایِ تو بمیرم.

کودک
می‌فهمم.

آموزگار
مایلی که به خاطرِ تو عقب‌گرد کنیم؟ یا موافقی که طبقِ همان رسمِ مقدس به دره پرتاب شوی؟

سکوت، کودک به فکر فرو می‌رود

کودک
نه، من موافق نیستم.

آموزگار (به صدایِ بلند و روی به قسمتِ دومِ صحنه)
به آداب و رسوم تسلیم نشد. گفت نه!

سه نوآموز
گفت نه! (به کودک) چرا نمی‌خواهی تسلیمِ آداب و رسوم بشوی؟ هر کس قدمِ اول را برداشت، باید قدمِ دوم را هم بردارد. وقتی به موقعِ خود از تو پرسیدند که آیا با هر چیزی که ممکن است در این سفر پیش آید موافقی تو جواب دادی آری.

کودک
جوابِ من حسابی نبود، اما سؤالِ شما هم ناحسابی‌تر بود. هر کس قدمِ اول را برداشت، حتماً لازم نیست قدمِ دوم را هم بردارد. ممکن است قدمِ اول اصلاً اشتباه باشد. من می‌خواستم برایِ مادرم دوایی پیدا کنم، اما خودم هم بیمار شدم. بنابراین دیگر پیدا کردنِ دوا برایم ممکن نیست. پس همین الآن عقب‌گرد می‌کنم، برایِ این‌که وضعِ تازه‌ای پیش آمده است. از شما خواهش می‌کنم عقب‌گرد کنید و مرا به خانه‌ام برگردانید. تحقیقات و مطالعاتِ شما ممکن است زیاد طول بکشد. و اگر چیزی یاد گرفتید - که امیدوارم یاد بگیرید - شاید غیر از این نباشد که: در وضعی مانندِ وضعِ ما باید عقب‌گرد کرد. اما درباره‌یِ آداب و رسومِ مقدس، من کوچک‌ترین اثری از عقلِ سلیم در آن نمی‌بینم. آن‌چه من احتیاج دارم آداب و رسومِ تازه‌ای‌ست که ما همین الآن داریم درست می‌کنیم: این رسم که در هر وضعِ تازه‌ای باید فکرِ تازه‌ای کرد.

سه نوآموز (به آموزگار)
چه کنیم؟ این حرف که بچه می‌زند اگر قهرمانی نیست، دستِ کم عاقلانه هست.

آموزگار
اختیار با شماست که تصمیم بگیرید چه باید کرد. اما یک نکته را به شما بگویم: اگر عقب‌گرد کردید مردم شما را مسخره می‌کنند و خجالت می‌کشید.

سه نوآموز
آیا صحبت کردنِ بچه به نفعِ خودش خجالت‌آور است؟

آموزگار
نه! من در این کار خجالتی نمی‌بینم.

سه نوآموز
پس ما هم برمی‌گردیم. هیچ مسخره و تحقیری نخواهد توانست ما را از کاری که مطابقِ عقلِ سلیم کرده‌ایم بازبدارد. رسمِ قدیم هم نمی‌تواند از یک فکرِ تازه، به شرطی که درست باید، جلوگیری کند. می‌خواهیم این فکرِ تازه را عملی کنیم. سرت را به بازویِ ما تکیه بده، چرا بدنت را محکم گرفته‌ای؟ با احتیاط می‌بریمت.

گوینده
بدین‌سان، دوستان هم‌راهِ یک دوست برگشتند
و آئینِ نویی را با دگر راهی پی‌افکندند
و قانونِ دگر بنیاد بنهادند
و کودک را به شهرِ خویشتن بردند
همه هم‌گام، دوشادوش، هم‌آهنگ
به تحقیر و تمسخرهایِ مردم دیده بربستند
همه یک‌دل، قوی‌دل، هم‌عنان، هم‌سنگ.

آن‌که گفت آری

صحنه‌یِ اول


گوینده
نخست باید آدابِ هم‌رهی دانست
- طریقِ یاری و راهِ موافقت آموخت -
بسا کس‌اند از این مردمانِ آری‌گونه،
که دل به وسوسه‌یِ راهِ دیگری دارند،
بسا کس‌اند ز مردم که در شمار نی‌اند.
بسا کس‌اند که جایی موافقانِ رهند،
که خود نه جایِ هماهنگی‌ست و همراهی.
بدین سبب،
نخست باید آدابِ هم‌رهی دانست.

آموزگار در اطاقِ اول و مادر و کودک در اطاقِ دوم هستند.

آموزگار
من آموزگارم. دبستانم در شهر است. شاگردی دارم که پدرش مرده و غیر از مادر در این دنیا پشت و پناهی ندارد. برایِ دیدنِ این دو نفر آمده‌ام. آمده‌ام تا از آنان خداحافظی کنم، برایِ این‌که باید به‌زودی به طرفِ کوه‌ها راه بیفتم. شهرِ ما گرفتارِ بیماریِ واگیری‌ست، و در شهری که آن طرفِ کوه‌هاست چند طبیبِ بزرگ و عالی‌مقام هستند. (در می‌زند) اجازه هست؟

کودک
کیه؟ آها! آقایِ آموزگار برایِ دیدنِ ما آمده.


آموزگار
تو چرا این‌همه وقت به مدرسه نیامدی؟

کودک
نمی‌توانستم بیایم. مادرم بیمار بود.

آموزگار
نمی‌دانستم که مادرت بیمار است. برو به او بگو که من آمده‌ام.

کودک (به صدایِ بلند، رو به اطاقِ دوم)
مادر، آقایِ آموزگار آمده‌اند.

مادر (که در اطاقِ دوم نشسته‌است)
بگو بفرمایند تو.

کودک
خواهش می‌کنم بفرمایید تو.

آموزگار
مدت‌هاست که نتوانسته‌ام بیایم شما را ببینم. پسرتان گفت که شما هم دچارِ این بیماری شده‌اید. هیچ بهتر هستید؟

مادر
متأسفانه حالم خوش نیست. حالا که کسی درمانی برایِ این بیماری سراغ ندارد.

آموزگار
باید درمانی برایش پیدا کرد. راستی برایِ آمده‌ام که از شما خداحافظی کنم، فردا صبح به دنبالِ درمان و دستوری می‌روم به‌طرفِ کوه‌ها. می‌دانید که در شهرِ آن طرفِ کوه‌ها طبیب‌هایِ بزرگی هستند.

مادر
یک قافله، به‌دنبالِ چاره، میانِ کوه‌ها. درست. من هم شنیدم که در آن شهر طبیب‌هایِ بزرگی هستند؛ اما این را هم شنیده‌ام که این سفر، سفرِ خطرناکی‌ست. راستی موافقید پسرِ مرا هم با خودتان ببرید؟

آموزگار
در این قبیل سفرها کسی بچه‌ها را همراه نمی‌برد.

مادر
بسیار خوب. امیدوارم که همه‌یِ کارها روبه‌راه باشد.


آموزگار
حالا دیگر من باید بروم. خداحافظ. (به اطاقِ اول می‌رود)

کودک (که به دنبالِ آموزگار به اطاقِ اول آمده‌است)
می‌خواستم چیزی به شما بگویم.

مادر از پشتِ در گوش می‌دهد

آموزگار
چه می‌خواهی بگویی؟

کودک
می‌خواهم با شما به کوه بیایم.

آموزگار
همین حالا به مادرت گفتم که این سفر مشکل و خطرناک است. تو آن قدرت را نداری که پابه‌پایِ ما بیایی. از این گذشته، تو چطور می‌خواهی مادرِ بیمارت را تنها بگذاری؟ نه! همین‌جا بمان. آمدنِ تو با ما محال است.

کودک
چون مادرم بیمار است می‌خواهم با شما بیایم. به خاطرِ او می‌خواهم بیایم و طبیب‌هایِ بزرگ را، در شهرِ آن طرفِ کوه‌ها ببینم؛ شاید دوا و دستوری پیدا شود.

آموزگار
باید دو کلمه‌یِ دیگر با مادرت صحبت کنم.

به اطاقِ دوم برمی‌گردد. کودک پشتِ در گوش می‌دهد.

آموزگار
من برگشتم. پسرِ شما می‌گوید که مایل است با ما بیاید. به او جواب دادم که نباید شما را در این حالِ بیماری تنها بگذارد. مخصوصاً که این سفر مشکل است و خطرناک. به او گفتم: «آمدنِ تو با ما محال است»، ولی جواب داد: «باید بیایم». به خاطرِ شما می‌خواهد بیاید تا در شهرِ آن طرفِ کوه‌ها دوا و دستوری پیدا کند.

مادر
حرف‌هایش را شنیدم. وقتی که می‌گویم قصد دارد در این سفرِ خطرناک با شما بیاید، واقعاً راست می‌گوید.

کودک واردِ اطاقِ دوم می‌شود.

مادر
از روزی که پدرت از این دنیا رفت
من هیچ‌کس را جز تو ندارم
هیچ‌گاه اندیشه‌ام از تو دور نشد
هیچ‌گاه نگاهم از تو دور نشد
حتی هنگامی که ممکن نبود:
هنگامی که می‌بایست نانی برایِ تو به چنگ آورم،
لباس‌هایت را مرتب کنم؛
و زندگی‌ات را راه ببرم.

کودک
راست است. اما با وجودِ همه‌یِ این‌ها، هیچ‌چیز نمی‌تواند مانعِ خواستِ من شود.

کودک و مادر و آموزگار (می‌خوانند)
می‌روم (می‌رود) راهی خطربار و شگفت
بهرِ تو (بهرِ من - بهرِ او)
سویِ شهری، آن‌سویِ کوهِ بلند
در پیِ درمان و دستوری که هست.

گوینده
هر دو دیدند که با هرچه دلیل
کودک آن بود که بود
یک‌دم از گفته‌یِ خود بازنگشت.
چون چنین بود، معلم، مادر
هم‌صدا گفتند:

آموزگار و مادر (می‌خوانند)

ای بسا کسی که نسنجیده و نادانسته
بی‌سبب همراهند.
لیک این کودکِ خرد
در برِ درد به ماتم ننشست
هم‌رهِ درد نشد
با دواجوی کسان هم‌ره شد.

گوینده
و هنوز،
مادر این‌گونه سخن می‌گوید:

مادر (می‌خواند)
رمقی نیست دگر در تنِ من
لیک اگر
راستی را سرِ رفتن داری،
پای در راه نِه! اندیشه مکن.
برو، اما بازآی،
زود بازآی، که با رفتنِ تو
مادرت دیده به در دوخته‌است.

صحنه‌یِ دوم

گوینده
همه‌یِ مردان به عزمی جزم آهنگِ سفر کردند
به راهی بر فرازِ کوه.
میانِ این کسان، آموزگار و کودکِ ما نیز.
ولی کودک نه به رنجِ توان‌فرسای تاب آورد
فسرده دیده‌اش می‌گفت:
که باید بازگشتی زود.
سحرگاهان، به دامانِ کهستان‌ها،
دو پایِ خسته‌یِ کودک زِ رفتن ماند.

آموزگار و سه نفر نوآموز و پشتِ سرِ آن‌ها کودک که ظرفی در دست دارد واردِ صحنه می‌شوند.

آموزگار
سربالاییِ تند و سختی بود. اولین پناهگاه را آن بالا می‌بینید؟ آن‌جا کمی توقف می‌کنیم.

سه نوآموز
اگر لازم بود.

سه نفری از سربالایی که در قسمتِ دومِ صحنه به صورتِ سکویی درست‌شده بالا می‌روند. کودک آموزگار را متوقف می‌کند.

کودک
می‌خواهم چیزی به شما بگویم.

آموزگار
چی شده؟

کودک
حالم خوب نیست.

آموزگار
ساکت! کسی که به این‌جور سفرها می‌آید، نباید از این صحبت‌ها بکند. چون به سربالایی عادت نداری شاید دچارِ تنگیِ نفس شده‌باشی. یک دقیقه همین‌جا بنشین تا نفست جا بیاید.

آموزگار از سربالاییِ صحنه بالا می‌رود.

سه نوآموز
مثلِ این‌که سربالایی نفسِ بچه را گرفته‌است. از آموزگار بپرسیم چی شده.

گوینده
بپرسید، آری بپرسید.

سه نوآموز (به آموزگار)
گویا سربالایی بچه را از نفس انداخته؟ چی شده؟ نگرانش نیستی؟

آموزگار
حالش خوب نیست، همین. سربالایی خسته‌اش کرده‌است.

سه نوآموز
پس از این قرار برایش نگران نیستی؟

سکوتِ ممتد

سه نوآموز (با هم‌دیگر صحبت می‌کنند)
شنیدید؟ آموزگار گفت که بچه فقط از سربالایی خسته‌شده. اما حس نمی‌کنید که حالش غیرِ عادی شده‌باشد؟ آن‌طرفِ پناهگاه گدارِ تنگی‌ست که کسی نمی‌تواند از آن عبور کند مگر این‌که دو دستی به تخته‌سنگ بچسبد. خدا کند که بچه بیمار نباشد. والا اگر نتواند پیش بیاید باید بگذاریم‌اش و برویم. برویم از آموزگار بپرسیم (به آموزگار) وقتی همین الآن از تو پرسیدیم که به سرِ بچه چه آمده، گفتی: «خیلی ساده، سربالایی نفسش را گرفته». اما می‌بینی که حالش عادی نیست.

آموزگار
می‌بینم. بیمار است. کاری کنید که او را از تنگه‌یِ گدار بگذرانیم.

سه نوآموز می‌کوشند که کودک را از تنگه‌یِ گدار عبور دهند. تنگه‌یِ گدار باید با کرسی و طناب و غیره طوری در صحنه ساخته‌شده‌باشد که فقط سه نوآموز بتوانند از آن عبور کنند و بردنِ کودک ممکن نباشد.

سه نوآموز
عبور دادنِ بچه از این‌جا محال است. از طرفی، این هم محال است که این‌جا پیشِ او بمانیم. هر طور شده باید پیش رفت. برایِ این‌که تمامِ مردمِ شهر چشم‌به‌راهِ دوایی هستند که ما به دنبالش افتاده‌ایم. عجب عاقبتی! اما خوب، اگر بچه نتواند با ما بیاید، همین‌جا ولش می‌کنیم. تویِ کوه.

آموزگار
راست است. شاید همین کار را باید کرد. من نمی‌توانم مخالفت کنم. اما به نظرِ من قاعده‌اش این است که از بیمار بپرسم آیا به خاطرِ او باید عقب‌گرد کرد یا نه؟ قلبم از فکرِ این بچه پاره‌پاره است. من پیشِ او می‌روم و با مراقبتِ کامل برایِ آن‌چه باید بشود آماده‌اش می‌کنم.

سه نوآموز
بله، لطفاً همین کار را بکن.

نوآموزان روبه‌وریِ هم قرار می‌گیرند.

نوآموزان و گوینده
کنون باید از او پرسید (کنون از وی همی‌پرسند)
که آیا بهرِ وی باید زِ راهِ آمده برگشت؟
ولی حتی،
اگر او هم بخواهد، بازگشتی نیست.
رهایش کرد باید هرکه را اِستاد.
. . . پیش باید رفت.

آموزگار (که در قسمتِ اولِ صحنه نزدیکِ کودک آ«ده‌است)
خوب به من گوش بده! چون تو بیماری و نمی‌توانی پیش بیایی، باید ما تو را در همین‌جا بگذاریم. اما قاعده‌اش این است که باید از بیمار پرسید که آیا به خاطرِ او باید عقب‌گرد کرد یا نه. و رسم این‌است که بیمار باید جواب بدهد: «نه عقب‌گرد نباید کرد.»

کودک
می‌فهمم.

آموزگار
مایلی که، ما به خاطرِ تو عقب‌گرد کنیم؟

کودک
نه، عقب‌گرد نباید کرد.

آموزگار
و به این‌ترتیب موافقی که تو را همین‌جا بگذاریم؟

کودک
باید فکر کنم. (کمی مکث: به فکر فرو می‌رود) آری، موافقم.

آموزگار (با صدایِ بلند، رو به قسمتِ دومِ صحنه)
در برابرِ ضرورت تسلیم شد. گفت آری.

گوینده (در حالی که سه نوآموز به طرفِ قسمتِ اولِ صحنه پایین می‌آیند)
گفت: «آری، پیش بروید»

سه نوآموز متوقف می‌شوند

آموزگار
اکنون، پیش بروید، نایستید
زیرا تصمیم گرفته‌اید که پیش بروید

سه نوآموز تکان نمی‌خورند

کودک
می‌خواهم چیزی به شما بگویم. از شما خواهش می‌کنم مرا این‌جا تنها نگذارید. به دره پرتابم کنید. برایِ این‌که از تنها مردن می‌ترسم.

سه نوآموز
این کار محال است.

کودک
بسیار خوب، اما من از شما خواهش می‌کنم.

آموزگار
شما تصمیم گرفته‌اید که پیش بروید و او را همین‌جا رها کنید. تصمیم گرفتن درباره‌یِ سرنوشتِ او آسان‌‌است، اما تحمیلش بر او مشکل. آیا حاضرید به دره پرتابش کنید؟

سه نوآموز
آری.
(نوآموزان کودک را به قسمتِ دومِ صحنه، رویِ بلندی می‌برند.)
سرت را به بازویِ ما تکیه بده
چرا بدنت را محکم گرفته‌ای؟
با احتیاط می‌بریمت.

کودک را رویِ لبه‌یِ عقبیِ قسمتِ بلندِ صحنه قرار می‌دهند و خودشان جلویِ او می‌ایستند، به‌گونه‌ای که کودک دیده نشود.

کودک (که دیده نمی‌شود)
می‌دانستم که این سفر
ممکن است به بهایِ جانم تمام شود.
اما غمِ مادر،
به سفر روانه‌ام کرد.
اکنون، ظرفِ مرا از دستم بگیرید
بروید دارویی بیابید
و هنگامی که بازگشتید
برایِ مادرم ببرید.

گوینده
پس آن‌گه دوستانِ وی،
فشرده ظرفِ او در چنگ
ز دورِ این جهانِ تنگ
به قانونِ خشونت‌بار و بی‌دادش اسف خوردند
و کودک را ز رویِ کوه غلتاندند
همه هم‌گام، دوشادوش، هم‌آهنگ.

کنارِ پرتگاهِ ژرف
به انده دیدگان بستند و آن‌گه از فرازِ سنگ
کودک را رها کردند.

نه جرمِ این، از آن افزون،
نه زان کم‌تر، همه هم‌سنگ.
سپس،
دنبالِ کودک چند سنگی نیز غلتاندند.